او فقظ سپیدی اسب را گریسته بود

احمدرضا بی شک شاعر رویاهای آدم هاست

شاعر خونریزی نیست شاعر جراحت در سکوت است شاعرِ آه...

چیزی که هنر و اختصاصا ادبیات را خواستنی می کند عاطفه های بی در و پیکر نیست خودویرانگری بیرحمانه ای است که شعر های خوب فقظ شرح کوتاهی از این دست سوختن هاست. زیستِ احمدرضا با مرگ و رابطه ی صمیمانه اش با آن است که او را شاعر رویا ها کرده قبل از نیستی... هرچند می داند مرگ علاقه ی تسکین ناپذیری به بلعیدن دارد.

"مرگ آن طرف خیابان بیمارستان در باران، ایستاده بود و سیگار می کشید"

واژه های احمدی کم اند اما فقیر نیست.پرکاری اش با وجود آن که از نظر بنده نقطه ی ضعف کاری او است اما هیچ وقت تن به استفاده از واژه های بی روح و تصنعی نداده.کلمات او اول خودش را مسحور کرده اند

باران خیابان گل چتر بیمارستان و...عضو ثابت شعرهایش است اما هربار از دل این کلمات اندوهی دوباره خلق می کند

شب/آرام آرام/ بدون حضور ما/یا با حضور ما/به پایان میرسد/و/در پایان هر شب/نتوانسته بودیم/به رویاها و مصیبت های درهم/چیره شویم/گاهی/پرده ها را میکشیدیم/که سپیده به تاخیر بیفتد/همیشه/به دروغ به ما گفته بودند/ستاره های آسمان/برای شما/اما/شما باید در بیمارستان ها/برای خودتان اتاق/رزرو کنید


/ 0 نظر / 36 بازدید