الف.

 

روزهای بدی شده و این اصلا جمله جدیدی نیست.دلم می خواد از دست زمین و تمام چیزای مسخره ش فرار کنم...

"شاید تقصیره پوسته نه رنگش.آدم توی پوستش راحت نیست."

(رومن گاری ـ-خداحافظ گاری کوپر)

به حماقت خودم و تمام آدمای روی زمین فکر می کنم و دلم بیشتر از قبل شور می زنه.به این که این همه درد تقصیر تمام آدماییه که تاحالا نفس کشیدن.به این که هرچی زمان می گذره دنیا برای نفس کشیدن جای وحشتناک تری میشه.شاید واسه اینه که به تعداد آدم ها و حماقتاشون  اضافه میشه.این یعنی "دردهایت را از زمین به ارث می بری."

ـ می دونی مکزیکی ها درباره ی دریا چی می گن؟

ـنه

ـمی گن که خاطره ای نداره.اون جاییه که من می خوام بقیه عمرمو توش زندگی کنم.یه جای گرم بی هیچ خاطره ای.

(The Shawshank Redemptionـفرانک دارابونت)

ب.

 

کنکور لعنتی بالاخره دستش به یقه ی منم رسید.هی درس می خونم و بعد از این که سرم را  از لای کتاب زیست بیرون میارم با خودم می گم بعد از تئاتر و ادبیات که این همه دوستشون داشتی چشمات وسط کتاب زیست چی کار می کنن.بعدش یاد تمام دلیلایی می میفتم که به خاطرشون ترجیح دادم قید ادبیات خوندن توی دانشگاهو بزنم.و گوشه ی اتاقم  ادبیات بخونم.یاد تمام دلیلام و اینکه این جا دست کمی  از سان مارکوس نداشت.

"همان سال او بود زاوالیتا.وقتی دیدی سان مارکوس رو.سپی خانه ایست و نه آن بهشتی که فکر می کردی؟چه چیزش را دوست نداشتی؟این نبود که کلاسها به جای آوریل در ژوئن شروع شد.این هم نبود که استادان به اندازه ی میز و نیمکت ها فرسوده و پوسیده بودند.فکر می کند,بی علاقگی همشاگردی هایش بود و قتی که صحبت کتاب پیش می آمد و سهل انگاری و بی دردیشان وقتی که حرف از سیاست بود."

(گفتگو در کاتدرال ــماریو وارگاس یوسا)

ج.

 

و شعر.

هر ایراد و نقدی که به نظرتون می رسه لطف کنید تذکر بدید.

                                                               به سربازی که

لباسهایش را که بوی جنگ می دهند دوست ندارد

و خوب نقاشی می کشد.

 تولد این جنین مسلح را در رحم خاک گرفته ی من

 نمیشود برقصی

 و میان خمپاره ها کل بکشی

 می ترسم تفنگ ها از دست های لرزان تو آبستن شوند

 تانک ها خانه به خانه پی یک مادر بگردند

 و نوزاد دشمن تمام این سال ها را جیغ بکشد

 نگاه کن

 سیم خاردارهای شهر دور این بند ناف را هم گرفته اند

 و شاید تویی که همین جای شعر پوتینت را در میاوری

 و به کودکان هم سنگرم میگویی

 این همه سال

 جای دست های مادر ماشه را فشار داده اند.

.

و یک شعر کوتاه جدید تر:

 

 به بازه ی جدید زندگیت فکر بکن

 که تو را از پی تا پیراهنت کشانده است

 همین پیرهن

  که شب ها روی طناب پهن می شود

 و روز

 جای گیره هایش را درد می کشد.

 

 

د.

...

/ 47 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاهین شکیبا

با نخستین سلام امیدوارم که دعوت من رو برای خوندن یه شعر طولانی بپذیرید . امیدوارم که با "حرف زدن با یکدیگر" یه پنجره ی تازه رو ، رو به افق های سخاوتمند شعر باز کنیم . با احترام/شاهین شکیبا [گل]

زهرا رجایی

وبلاگ «سگ لرزه های یک شک» با سه شعر و با عشق و نکبت به روز شد... که شعر خوب بگویم دل «تو» خوب شود! منتظرتان هستم...

نیکزاد

سلام لینکتون کردم!!با همون جیغ شترمرغها!!اگه دوست نداشتین بگین تا اسمشو عوض کنم!!! اگر هم دوست داشتین که منو لینک کنین همون "نم نام" خوبه!!!

اميد اقدمي

"که بیخیال ِ تمام اضافه ها تن/ها" و زمان چرخيد و چرخيد تا ما به مرحله ي نقد از درون و انتحار برسيم! دعوتيد به خواندن انتحارمان و البته نقد اولين شعر ِ محاوره ي من پيشاپيش مچچكرم...

زهرا رجایی

مرسی گیتاجان از حضورت درمورد شعر هم سلیقه ست دیگه خیلیا اتفاقا همون کار اول رو دوست داشتن [لبخند]

وحید

با درود دوست گرامی با شعری جدید به روزم و منتظر نقد و نظر گهرمند شما [گل]

ساموئل کابلی

درود بر شما. ممنون از هر دو تا شعر. امیدوارم که کنکور رو هم به خوبی بدی. ولی واقعا گفتگو در کاتدرال عالیه. و این زاوالیتا که توی اتاق من نشسته و به من لبخند می زنه. فرشته های کاغذی هم زودتر در میاد. بخاطر لینک هم متاسفم جایی دیگه ای سراغ نداشتم که باز باشه. ولی ایمیلتون رو بدین متنش رو ایمیل می کنم.