من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق

از آنهایی که عشق و رابطه را در ذهنشان جدا جدا دسته بندی کرده اند خوشم می آید.کسانی که عشق به حوزه ی رابطه هایشان سرازیر می شود اما هیچ وقت عشق را با رابطه های هرجایی به گه نمی کشند. به گه کشیدن هم آداب خودش را دارد و طبیعت دلپذیرش با دروغ های کوتاه ارضا نمی شود.مثل داستان اول "شرق بنفشه " ی عزیزم معشوقش را می سوزاند یک مشت خاکسترش را توی الکل می ریزد و گریه می کند که صاف شود.و عشق همین طبیعت وحشی را دارد که دستش را تا بازو توی گه می کند و خون خودش را در زیر زمین شهر میریزد.زیر زمین همین تهران...

 

*شرق بنفشه-شهیار مندنی پور - اوصیکم به خواندن و گریه کردن

/ 2 نظر / 14 بازدید
محمد امامی

مرسی گیتا ایشالا میخونم مندنی پور رو :)

بگو در ماه خاکم کنند

سلام. راستش این پست را (که توی فیس بوک هم گذاشته بودید) نفهمیدم. کتاب شرق بنفشه را سالها پیش خوانده ام و دو داستان اولش را خیلی دوست دارم و می توانم از آنها به عنوان بهترین داستانهایی که خوانده ام نام ببرم.... با این حال نفهمیدم این پست را. البته قسمتی از آن که به "شام سرو و آتش" برمی گردد که تا آنجا که به یاد دارم داستان دوم آن کتاب بود و اشتباها نوشتی اول که حالا مهم هم نیست.... اما مساله ام سر بقیه ی چیزهایی که نوشته اید هست که نمی فهمم واقعا ربطشان را با شرق بنفشه! و مشتاقم بشنوم توضیحاتت در این باب را.