جیغ شترمرغ ها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

من عاشق خمیر بازی بودم و بوی شیمیایی اش حس نفرت و بی فاصله بالا آوردن را برایم تداعی می کرد. هرچقدر خمیر می خریدم ولی چشمم که به خمیر  های نوی داخل بسته می خورد مبهوت می شدم. نه به خاطر قیافه ی خوشگلشان که اصلا برایم اهمیت نداشت.چیزی که سیاهی چشم هایم را نگه می داشت مرز هایی بود که هر رنگ خمیر برای خودش داشت. ولی همین که خمیر را در دستت می گرفتی تا تجربه اش کنی و چیزی بسازی همیشه یک ذره از قرمز در زرد جا می ماند.و بعد طبق عادت معهود ورزَش میدادی تا قرمز گم بشود.قرمز هیچ وقت گم نمی شد.هیچ رنگی گم نمیشود فقظ زرد دیگر ماهیت شفاف و برنده اش را از دست میداد و به یک زرد بی جان تبدیل می شد که میل به بی حوصلگی نارنجی داشت. و آنقدر رنگ ها در تن های یکدیگر پخش می شدند که خمیر آخر هیچ رنگی نداشت.

[ ۱۳٩٤/۳/۸ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ گیتا شمسی ]

از آنهایی که عشق و رابطه را در ذهنشان جدا جدا دسته بندی کرده اند خوشم می آید.کسانی که عشق به حوزه ی رابطه هایشان سرازیر می شود اما هیچ وقت عشق را با رابطه های هرجایی به گه نمی کشند. به گه کشیدن هم آداب خودش را دارد و طبیعت دلپذیرش با دروغ های کوتاه ارضا نمی شود.مثل داستان اول "شرق بنفشه " ی عزیزم معشوقش را می سوزاند یک مشت خاکسترش را توی الکل می ریزد و گریه می کند که صاف شود.و عشق همین طبیعت وحشی را دارد که دستش را تا بازو توی گه می کند و خون خودش را در زیر زمین شهر میریزد.زیر زمین همین تهران...

 

*شرق بنفشه-شهیار مندنی پور - اوصیکم به خواندن و گریه کردن

[ ۱۳٩٤/۳/٢ ] [ ٤:٢٩ ‎ق.ظ ] [ گیتا شمسی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

گوشه ی همین شهر لعنتی,من و دوستم ادبیات.
صفحات دیگر
امکانات وب

  • قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس