جیغ شترمرغ ها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

"نگاهش حالت حریص آدم هایی را داشت که برای چیز هایی زنده اند که می دانند وجود ندارد."

(خداحافظ گاری کوپر-رومن گاری)

اول فکر کردم همین جمله ی بالا واسه یه عالمه دلتنگی این پست کافی باشه اما...

 

الف:

"سرباز!دستات زیر سنگه(1)..."

 

تازگیا بار هستی رو تموم کردم.میلان کوندرا موضوعی رو توی قسمتی از این کتاب مطرح کرده بود که قبل از خوندن این کتاب هم ذهنمو درگیر کرده بود.کوندرا می گفت  چون فقط یک بار زندگی می کنیم وتجربه ای از پیش نداریم تمام راه ها رو واسه اولین بار طی می کنیم.مرتکب اشتباه می شیم و بعد سوالی مطرح کرد که اگر تاریخ دوباره یا سه باره تکرار می شد آیا باز هم ما مرتکب اشتباهات قبلی تاریخی خودمون می شدیم یا تاریخ سنجیده تر از قبل پیش میرفت؟
طبق دسته بندی میلان کوندرا من جزو آدمهای بدبین محسوب می شم.چون به نظر من اگر چندباره هم تاریخ شروع بشه و ما با تجربه های قبلیمون تصمیم بگیریم باز هم اشتباهات وحشتناک و احمقانه ای مثل جنگ رو تکرار می کنیم.چون حتی اگر تجربه ی وحشتناک این همه جنگ هم تو یادمون باشه هنوز خودخواهیم.و جنگ هم از همینجاها شروع می شه...

"سالومه برقص

مردانی که می شناسیم دیگر پدران مان نیستند
که مثل خاورمیانه عوض شده اند

که هر مجلس رقصی

بعد از آوردن سر بریده تغییر می کند...(2)"

شین:

و شعر:

واقعا دلم میخواد شعرایی که اینجا میذارم نقد بشن

( این شعر مال جوونیامه! و واسه خیلی قبله قبول.پرتکرارای نابه جاست قبول.ولی نمیدونین چه علاقه ی قلبی ای بین منو این شعر هست...)

 

من سه یا چهار بار لاک زدم

دنیا سه یا چهار بار جنگ شد

پشت دیوار های مدرسه بود که فهمیدم دنیا ناخن های من به جایی نمیرسد

من که به جای کارنامه هرسال لاک گرفتم

و سرباز که هر بار چیزی شبیه لاک را

امروزه به اسلحه هامان پناه آوردیم.

هرچند لاک ها خمپاره ها برای جیغ کشیدن از ما اجازه نمی گرفتند,

ما پشت دیوار تمام مدرسه ها نشستیم

من برای عروسک هایم لاک زدم

و سرباز برای عروسک های مشترکمان تفنگ کشید.

پی نوشت:دیگه نمی تونم برم کناره پنجره.درست رو به روی پنجره مون دارن یه ساختمون تجاری بزرگ می سازن و مطمئنا کسی که ایده ساخت این ساختمونو داده براش مهم نبوده که من از جمعیت متنفرم و اگر گوشه ی این شهر لعنتیو دوس داشتم به خاطر سکوت و آرامشش بود.منم مثل مالتوس(3)از دیدن جمعیت سرگیجه می گیرم والبته این حس از اول نبود و بعد ازروزایی شروع شد  که دلم از آدم ها گرفت و فهمیدم اینجا زمینه و جای آدمهایی که به خودش زحمت درک کردن همدیگرونمی دن .

اینه که حالا از بالا رفتن نیم نمره ایه چشمام خوشحالم چون وقتی تو خیابون وسط جعیت لعنتی دلم می خواد واسه خودم شعر بخونم علاوه بر بیلبورد ها قیافه ی  آدمای روبه رومو که تو خیابون شعر خوندنمو مسخره می کنن نمیبینم...

(1).مصرعی از ترانه بن بست.بااجرایThe ways

(2)قسمتی از شعری از محمد حسینی مقدم

(3)Thomas Malthus

 

[ ۱۳٩۱/۸/٢۳ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ گیتا شمسی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

گوشه ی همین شهر لعنتی,من و دوستم ادبیات.
صفحات دیگر
امکانات وب

  • قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس