جیغ شترمرغ ها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ماتیلدا : [ در حالی که با دستمال بینی خود را که دچار خون ریزی شده پاک می کند ] زندگی همیشه انقدر سخته ، یا فقط وقتی بچه ای این طوریه ؟

لئون : همیشه همین طوریه!

(لئون- لوک بسون)

فکر میکنم این روزها مدام کسی را با کودکی ام بر قایق کا غذی سوار می کنم وبه دور دست ها می فرستم بعد خسته از طوفانی که داخلش گیر کرده ام با نوح در انتظار توفان های بعد قدم میزنیم*

دکتر لکتر : می شنوم. بعد از مرگ پدرت ، یتیم شدی. ده سالت بود. رفتی که با بچه های فامیلتون زندگی کنی ، توی یه مزرعه با گوسفند و اسب توی مونتانا. و ... ؟

کلاریس : و فقط یه روز صبح من فرار کردم ...

دکتر لکتر : فقط همین نه کلاریس. به خاطر چی ؟ کی شروع کردی ؟

کلاریس : خیلی زود. توی خاموشی هوای تاریک.

دکتر لکتر : اون وقت یه چیزی تو رو بیدار کرد. چی ؟ خواب می دیدی ؟ چی بود ؟

کلاریس : صدای عجیبی شنیدم ...

دکتر لکتر : چی بود ؟

کلاریس : نمی دونستم. رفتم که ببینم ... جیغ کشیدن ! یه جور جیغ کشیدن. مثل صدای یه بچه ...

دکتر لکتر : چی کار کردی ؟

کلاریس : لباسامو پوشیدم بدون اینکه چراغو روشن کنم. رفتم طبقه پائین ... بیرون ... به طویله سرک کشیدم ... خیلی ترسیده بودم که بخوام توشو ببینم ، اما باید می دیدم ...

دکتر لکتر : و چی دیدی ، کلاریس ؟

کلاریس : بره ها رو. بره ها داشتن جیغ می کشیدن ...

دکتر لکتر : اونا داشتن بره های کوچیکو می کشتن ؟

کلاریس : آره ... ! اونا داشتن جیغ می کشیدن.

دکتر لکتر : پس فرار کردی ؟

کلاریس : نه. اولش سعی کردم فراریشون بدم ... من در طویله رو باز کردم. اما اونا نمی خواستن فرار کنن. اونا همین طور اونجا موندن ، گیج شده بودم. اونا نمی خواستن فرار کنن ...

دکتر لکتر : اما تو می تونستی و این کارو کردی ، نکردی ؟

کلاریس : آره ، من یه بره رو برداشتم. و فرار کردم ، تا جایی که می تونستم سریع دوییدم ...

دکتر لکتر : کجا می رفتی ، کلاریس ؟

کلاریس : نمی دونم. من غذا یا آبی نداشتم و خیلی سرد بود ، خیلی سرد. فکر کردم ، فکر کردم اگر یکیشونو بتونم نجات بدم ... اما خیلی سنگینی می کرد. خیلی سنگین ... نتونستم بیشتر از چند مایلی دور بشم که ماشین شهربانی منو پیدا کرد و سوارم کرد. مزرعه دار خیلی عصبانی بود ، منو فرستاد به پرورشگاه کلیسا تو بوزمون. من دیگه هیچ وقت مزرعه رو ندیدم ...

دکتر لکتر : اما سر بره تو چی اومد کلاریس ؟

کلاریس : اونا کشتنش.

دکتر لکتر : تو بعضی وقتا از خواب بیدار میشی ، نمیشی ؟ توی تاریکی بیدار میشی ، در حالی که بره ها دارن جیغ می کشن ؟

کلاریس : آره

(سکوت بره ها-جاناتان دمی)

 

بره های کلاریس شتر مرغ های منند.که بهتشان زده دلشان عصیان میخواهدو فقط جِیــــــــــــــــــــــــــــغ میکشند...

و این عکس که دلم نیامد اینجا نذارمش" جیغ "اثر "ادوارد مونک "نقاش نرو‍‍‍ژی سبک اکسپرسیونیسم.

ادوارد مونک

و مهدی موسوی عزیز:

حسی شبیه غم بدنت را گرفته بود

 از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود

 میخواستی کهجیغ شوی :خسته ام عزیز!

 یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!!

 میخواستی فرار ....که مثل دو چشم خیس

 چیزی مقابل ترنت را گرفته بود

 میخواستی بمیری و از دست دستهاش...

 با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود

 

 لعنت به روزگار که از خاطرات من

 حتی خیال داشتنت را گرفته بود

 لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد

 چیزی شبیه "تو" که منت را گرفته بود

 که اولا "گرفته دلم" ثانیا....شبی↓

 تیره تمام ثانیات را گرفته بود

 

 حسی شبیه غم بدنت را گرفته بود

 بویی غریبه کل تنت را گرفته بود  

 

*شعری از گروس عبدالملکیان در مجموعه حفره ها

...

تورا

با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم و

به دور دست فرستادم

بعد با نوح

در انتظار توفان قدم زدیم.

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ گیتا شمسی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

گوشه ی همین شهر لعنتی,من و دوستم ادبیات.
صفحات دیگر
امکانات وب

  • قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس