جیغ شترمرغ ها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دختر همسایه ی بغل گریه میکنه.الان دقیقا چهل و پنچ دقیقه ست که گریه میکنه

23 فروردین 20:50

دختر همسایه ی بغل یک آهنگ شاد از افتخاری گذاشته.

23 فروردین 22:05

دختر همسایه ی بغل ظرف هایی که معلومه سه روز از نشستنشون میگذره رو برد توی آشپزخونه.دختر همسایه ی بغل ظریف ظرف میشوره.دختر همسایه ی بغل آهنگ آروم کردی میخونه.

23فروردین 23:05

دختر همسایه ی بغل موهاش رو توی بالکن شونه میکنه.دست میکشه ته موهاش موهایی که ریخته رو جمع میکنی میریزه کف بالکن میره تو اتاق

23 فروردین 23:30

[ ۱۳٩٥/۱/٢٤ ] [ ۸:٤٧ ‎ق.ظ ] [ گیتا شمسی ]

بعد از آنکه فهمیدم محرم نیست.هیچ چیز عوض نشد.باورت میشود؟ معلوم است که نه.

اما دیگر کسی نبود.ابدا هیچکس

[ ۱۳٩٥/۱/٧ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ گیتا شمسی ]

سال جدید نه به عنوان آب تطهیری روی تنمان ریخته میشود و نه روزهایش فوق العاده تر از سالهای قبلند.این را همه میدانیم.چون حداقل چندین عید ارزوهای جدید کردیم و نرسیدیم!

تنها چیزی که وادارم میکند به تصمیم گیری این است که لجن برایم قابل مشاهده است و سال جدید صرفا به مثابه ی یک دسته بندی تازه روبه رویم قرار گرفته.

تصمیمم بر نگفتن است...بر جمع کردن این ذهن اشفته نیمه خطرناک...

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٦ ] [ ٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ گیتا شمسی ]

خسته ام از امروز.یک روز فوق العاده معمولی.دو وعده غذای نیمه خوشمزه.یک آزمایشگاه.انقلاب.خوابگاه.خواب.فیلم.شوخی.همینقدر بدون اوج و همین قدر غیر ساده.

وقتی بشود برای یک روز چند اسم آورد یعنی روز پیچیده ای بوده و روزهای پیچیده ابدا مورد علاقه ی من نیستند.من ترجیح میدهم درمورد یک روز بگویم : همآغوشی یا مثلا بگویم شست و شوی لباس یا حتا خواب.اینطور حس میکنم به معنی واقعی روز نزدیکترم.

دلم میخواست فردا روزی باشد که اسمش را میوه فروشی میگذاشتم.

اسفند 94

[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٩ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ گیتا شمسی ]

داغدارم...

.

.

قبل تشییع جنازه آدم منتظر پاره های تنشه که دورش رو بگیرن.شونه بشن برای گریه های آدم.بعد تشییع دیگه منتظر هیچکس نیستی...

.



[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٧ ] [ ۳:٥٤ ‎ق.ظ ] [ گیتا شمسی ]

شب ها چند بار از خواب بیدار میشوم به گفته ی شاهدان عینی در خواب ناله می کنم و بنا بر تجربه ی خودم از خواب خودم اصلا عمیق نمیخوابم.

بالعکس خواب های ظهر آنقدر عمیق هستند که با واقعیت اشتباهشان میگیرم.مثل یک جنازه ی سنگین سنگین که زیر اقیانوس افتاده است می خوابم.اغلب خواب های بد میبینم و بعد از خواب افسردگی یقه ام را میگیرد.تقریبا سه ساعت مداوم ورزش و دویدن و پیاده روی فقط راه نجاتم از خوابی که دیده بودم است.

همین

گزارشی از وضعیت خواب ها ی نا ارام.پنج بهمن 94

[ ۱۳٩٤/۱۱/٦ ] [ ۳:٤٦ ‎ق.ظ ] [ گیتا شمسی ]

امروز رفته بودم یک مغازه ای چای بخرم.تکلیف این مغازه ها روشن است چند نوع چای دارند برنج دارند صابون و چند نوع ادویه دارند.وارد مغازه که شدم پرسیدم چای دارین؟ وقتی سکوت بین سوال من و جواب صاحب مغازه برقرار شد تازه متوجه موسیقی شدم.در کمال حیرت چیزی که پحش میشد یک موسیقی عاشقانه ی راک بود که مدام تکرار میکرد :

"my tears" و بیشتر از آن که موزیک غرقم کند از خودم چاقو خورده بودم که چطور تمام مغازه ها برایم تیپ شدند, تمام آدم ها برایم تیپ شدند و اشتباه میکردم انگار این خودم بودم که دیگر تفاوتی با بقیه نداشتم و آنقدر شبیه به همه شده بودم که تفاوت دنیا ها را حس نمیکردم.

مرد که از من درمورد چای مورد نظرم میپرسید ترجیح دادم صادق باشم و  یک چیزی بگویم که یعنی : برای چای آمدم ولی بعد برای موسیقی این مغازه را ادامه دادم.

[ ۱۳٩٤/٩/٢٩ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ گیتا شمسی ]
[ ۱۳٩٤/٥/۱٩ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ گیتا شمسی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

گوشه ی همین شهر لعنتی,من و دوستم ادبیات.
صفحات دیگر
امکانات وب

  • قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس